تبليغاتX
عشق افغان
عشق افغان



بای بی های

سلام

تا یه مدت مدیدی نمی یام

فعلا بای برای مدت طولانی

 

دوشنبه هشتم تیر 1388  توسط دوشیزه افغان  |

 

برگشتم

سلام من برگشتم

اما خب بی نتیجه بود همه چی از سر تا تهش

 

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط دوشیزه افغان  |

 

موقتا بای

بچه ها به دلایل فنی و سیاسی مجبورا یه مدتی چیزی نمی نویسم و نمی تونم آپ کنم

پس تا یه مدت نامشخصی بای

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط دوشیزه افغان  |

 

علاقه ... عمقی ... یا ... سطحی

من رقص دخترای هندی رو خیلی بیشتر از نماز خوندن با با مامانم دوست دارم

می دونی چرا چون دختر ای هندی با عشق و علاقه می رقصند اما بابا مامان من از روی عادت نماز می خونند

یه حرف خوشگل از علی شریعتی

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  توسط دوشیزه افغان  |

 

دوستم

دوست ندیده ی من

یه روزی یه دوست داشتم شاید اسمشم نمی دونستم هرروز که بزرگتر می شدم بیشتر دوستش داشتم

یه روز که من خیلی بزرگ شده بودم اونو گم کردم دنبالش نگشتم می گفتم من اون دوست رو دارم اما

نداشتم اون نبود و من بی خیال بزرگ می شدم کلی دوست پیدا کرده بودم گه گاهی یاد اون دوست می افتادم

اما سریع یادم می رفت یه روز که خیلی پیر شدم اومد سراغم وقتی آمد که تنهای تنها شده بودم دیگر دوستی نداشتم

بهم گفت همیشه همه جا منو نگاه می کرده اما جلو نمیومده پرسیدم چرا؟گفت خودت نخواستی همیشه با بقیه بودی

ناراحت شدم اینو گفت و خواست بره که گفتم پیشم می مونی  فقط لبخند زد و رفت ازاون روز تا حالا دارم دنبالش می گردم خیلی دوره نمی تونم خوب ببینمش چشمام ضعیف شده خیلی ضعیف دستام توان ندارن پاهام نای رفتن ندارن روی زمین نشسته ام و دور شدنشو می بینم اما نه نباید می رفت اینبار نه به زحمت بلند شدم وبه سمتش رفتم

تند می رفت دور شده بود خیلی اما من با عصای کهنه ای که داشتم به دنبالش همچنان به دنبالش هستم

خدا کند به او برسم ........آروم برو خدا من دیگه پیر شدم!

یکشنبه پانزدهم دی 1387  توسط دوشیزه افغان  |

 

رنگین کمان

رنگين‌كمان‌

دنيا و هرچه هست در آن‌، ديو و دد شده‌

دنيا به قدر خوبي ما و تو بد شده‌

ما و تو سبزه‌ايم كه در دشت رُسته‌است‌

هر سيزده‌بدر كه رسيده‌، لگد شده‌

هر چه دعا به سمت خدا پُست كرده‌ايم‌

مثل صدا ز كوه به ما مسترد شده‌

ما رودهاي از نفس افتاده نيستيم‌

دنيا به راه جاري ما و تو سد شده‌

امّا تو خواب ديده‌اي اين‌كه به نام من‌

سيّاره‌اي توسط چشمت رصد شده‌

تو خواب ديده‌اي كه من و تو روانه‌ايم‌

دريا اسير وسوسة جزر و مد شده‌

مثل دو رشته رود روانيم و مثل پل‌

رنگين‌كماني از سر ما و تو رد شده

شایداین رویای من باشد زمانی برسد که من هم اجازه ی پرواز داشته باشم

یه شعر دیگه از استاد کاظمی شاعر رنج کشیده ی ملت ما

شنبه سی ام آذر 1387  توسط دوشیزه افغان  |

 

ابوذر

ابوذر
همسايه- چشم بد نرسد- صاحب زراست

چون صاحب زراست ، يقينا ابودز است

کم کم به دست مرده دلان غصب مي شود
باغي که در تصرف گل هاي پرپراست

چون وچرا مکن که دراين کشتزار وهم
هر کس که چون نکرد و چرا کرد بهتر است

صبح از مزار خط شکنان زنده مي شود
شاعر هنوز در شکن زلف دلبراست

اي برده هرچه بوده ! چه داري که پس دهي ؟
اصلا بيا و فرض کن امروز محشر است

گفتيد لب ببند ،که با هم برادريم
من يوسفم ، که است که با من برادر است ؟

ما دل به رهنمايي اين ها نبسته ايم
پايي اگر دراز کني ،جاده رهبراست

با سنگ ها بگو که چه انديشه مي کنند؟
حتي بدون بال ، کبوتر کبوتر است

اینم یه شعر از استاد کاظمی عزیز

که چند سالی در ایران ماند اما غم دل کسانی را که چندین سال در ایران هستند

را مثل ریگ کف چشمه بیان کرده

اما کو چشم بینا و کو گوش شنوا

نظر یادتون نره !

چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط دوشیزه افغان  |

 

غروب

غروب

غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده  آمده  بودم  پیاده  خواهم  رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد

ودرحوالی    شبهای عید ، همسایه!

صدای  گریه  نخواهی شنید،  همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت

منم  تمام افق  را به  رنج  گردیده

منم که  هرکه  مرا دیده  درگذر دیده

منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود

وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود

اولین مطلبم درمورد یه شعره از یه شاعر افغان امیدوارم خوشتون بیاد

229248abu3e9v4w9

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  توسط دوشیزه افغان  |